![]() |
![]() |
|
|
گاه زندگی چنان به ناگهان خنجر را از غلافش بیرون می کشد و زخمی عمیق بر تو وارد می سازد که تا درد را یابی می بینی که باید به نابودی لبیک گویی |
|
+ نوشته شده در
87/10/19ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
دلتنگِ طلوعِ نگاه ، از سرزمینِ باشکوه ِ چشمانِ توام .... غروبشان را فرجامی در پی نیست ؟
|
|
+ نوشته شده در
87/09/14ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
دل شو ره
زمستان در راه است. می ترسم... مبادا ... دست هایت سرد شود؛ قلبت بلرزد؛ شراره های نگاهت یخ زند؛
... دل شو ره ها آتش به جانم می کشند ؛ تمام هستیم شعله شد؛ ...
نزدیک تر بیا؛ شاید زمستان نیاید.
|
|
+ نوشته شده در
87/08/27ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
تا کی اینگونه ای ؟ نمی دانم به حالت بخندم یا بگریم ؟ نمی دانم سرانجامت چه خواهت شد؛ نمی دانم . نمی دانم آیا دستی به فریادت می رسد و در رگهای بی جانت خون تازه ای می دمد ؟ نمی دانم آیا کسی در این جهان ، دلسوزانه نگرانت هست ؟ نمی دانم چرا گروهی تنها ، درهزاران فرسنگ دورتر از اینجا ، نامت را فریاد می زنند و می گویند ؛ می خواهند دستانت را بگیرند و به آسودگی دستشان را به سویت دراز می کنند ؟! و دردناک تر از همه آنها یی که سرپرستیت را بر عهده دارند ؛ به دست خویش ، تک تک اعضایت را به فروش رساندند . ای پیر کهن مرد من ؛ ایران ؛چرا این چنین شدی ؟.چرا در دامانت طفلی به پاکی سیاوش نمی پروری ؟ رستمت چرا در خواب است؟ مگر جانت با مرگ آرش معنا نشد ؛ چرا دیگر کسی برایت نمی میرد ؟ کوروش را چه شده که این گونه آرمیده و دیگر برای ایجاد عدالت در بین خلق پیامی ندارد؟ ایران من، تلخ است اما؛ رودهایت خشکیدند ؛ کوههایت خمیدند؛ جنگل هایت نابود شدند؛ بر دهان لوت و کویرت مهر خموشی نهادند و چوب حراج بر دریاهایت زدند و بانگ می زنند : " کل ایران حراج است حراج کو خریدار ؟ حراج است حراج " 1 بگذار اندکی برایت درد ِ دل کنم . این روزها برخی واژه ها جان داده اند و جز در کتاب ها ، هیچ جا اثری از آنها نیست . نمی خواهم از تمام آن واژه ها سخن گویم ؛ که دل گفته هایم به دراز می کشد . اکنون تنها و تنها یک واژه بر می گزینم. باقی باشد برای زمانی دیگر. آزادی ؛ آنچه درباره اش بارها و بارها شنیده و خوانده ام ؛ اما هیچ گاه نفهمیده ام . به راستی آزادی چیست ؟ اینجا برای سخن گفتن باید از دامنه ی لغات مشخصی ، که مورد تایید گروهی مشخص باشد استفاده کرد ؛ اینجا اندیشه ها در اندیشه می میرند و حتی نمی توانند از آب و آفتاب نظرات دیگران بهره برند .بهترین سخن آن است که با کلام دیگران هیچ فرقی نداشته باشد و همه با آن موافق باشند . آزادی چیست ؟ آنچه دیگران بپسندند در پوشیدن ؛ در انتخاب موسیقی ؛ در ساعت خواب و بیداری ، درکتاب در دستت ، در یار در آغوشت ، در شادی ها و غصه هایت . آنچه کمتر از همه اهمیت دارد یا بهتر است تصحیحش کنم آنچه اصلاً اهمیت ندارد ، نظر توست . بگذار برایت آزادی را معنا کنم؛ ایرانم :" آزادی یعنی خموشی در برابر هر تصمیمی که دیگران برایت می گیرند ." اگر اینگونه باشی آزادی که هر چه دیگران می گویند انجام دهی !!!! اینجا وقتی آزادی " دهانت را می بویند ؛ مبادا گفته باشی دوستت دارم ".2 آنقدر آزادیم که شب به خانه هایمان می ریزند و صبح در زندان ها از خواب برمی خیزیم ؛ آنقدر آزادیم که باید از تحصیلات دانشگاهی چشم بپوشیم . ایرانم ؛ ما بیش از اینها آزادیم چون استادان ، پزشکان، مهندسان ، هنرمندان، نویسندگان و.... در خانه ها نشسته اند ؛ روز را شب و شب را به صبح می رسانند . به حال خویش می گریم که تو نیز جزئی از منی .آیا پس از زمستانت بوی بهاران می آید ؟ نمی دانم.
1- شعری ازاشرف الدین گیلانی 2- شعری از احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
87/07/23ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
نیمه شب بارانی آسمان غرید . از خوابت پریدم. بوسه هایت هراسم را هراساند. پنجره ها را باز کردی. زیر باران در آغوشت خوابت را دیدم. |
|
+ نوشته شده در
87/07/19ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
شانزده ساعت انتظار " یادت هست برایت از آرزوهایم گفتم . شبی خوابیدم و تمام آرزوهایم به خواب رفت . خوابی به سنگینی سه ماه در کما . سه ماه خوابی که پس از بیدار شدن از آن ، سه سال است که دیگر هیچ آرزویی جزاین ندارم که بار دیگر بر روی دو پاهایم راه روم . خسته ام . می ترسم . عمل سال قبل ، قرار بود 4 ساعت طول بکشد، هشت ساعت شد . به نظرت پس از هشت ساعت عمل امروز ، شانزده ساعت بعد به هوش می آیم ؟" خم شدم و گونه اش را که خیس شده بود بوسیدم و گقتم: "عزیزم ؛ شانزده ساعت دیگر می بینمت . " و در حالی که به زحمت سعی می کردم اشک هایم بر روی گونه هایم نلغزد خندیدم و گفتم :" منتظرم " سه ساعت گذشت . ...... خدایا ......... سیزده ساعت دیگر .......... |
|
+ نوشته شده در
87/07/18ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
"نگاه"
در این غروبِ غم زده و در دقایقِ غریبِ لحظه های التماس امتدادِ بودنت
تو می روی
و خواهشِ دوباره دیدنت میانِ جانِ من جوانه می زند.
تو می روی نگاه می کنم ترا ز پشتِ پردهای خیسِ چشمِ خود. ز کور سوی یک امیدِ بی رمق سوال می کنم زِ نی نی سیاه چشم های تو
شود دوباره دیدنت؟
|
|
+ نوشته شده در
87/07/01ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
تازه دل خوش کرده بودم که کاری برای خود دست و پا کردم و پس از پایان درس و امتحانات لیسانس وتا قبل از آماده شدن برای امتحان فوق می توانم اندکی پول پس انداز کنم که صاحبخانه آرام گفت : " تومثل دختر منی . می خواهم ازشهریور به مسافرت روم و باید خانه را ……..هر وقت ایران بودم اگر سری به من بزنی خوش حال می شوم ." با لبخندی بی جان گفتم : " سفربه خیر؛ چشم تا قبل از شهریور …. " |
|
+ نوشته شده در
87/05/08ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من ای شطِ شیرینِ پر شوکت من ای با تو من گشته بسیار در کوچه هایِ بزرگِ نجابت ظاهر نه بن بستِ عابر فریبنده ی استجابت در کوچه های سرور وغم راستینی که مان بود در کوچهِ باغِ گلِ ساکتِ نازهایت در کوچهِ باغِ گلِ سرخِ شرمم در کوچه های نوازش در کوچه های چه بسیار تا ساحلِ سیمگونِ سحرگاه رفتن در کوچه های مه آلودِ بس گفتگوها بی هیچ از لذتِ خواب گفتن در کوچه های نجیبِ غزل ها که چشم تو می خواند گه گاه اگر از سخن باز می ماند افسونِ پاکِ منش پیش می می راند ای شطِ پر شوکتِ هر چه زیباییِ پاک ای شطِ زیبای پر شوکت من ای رفته تا دور دستان آنجا بگو تا کدامین ستاره ست روشن ترین هم نشین شب غربت تو ؟ ای هم نشینِ قدیمِ شبِ غربتِ من ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور در کوچهِ باغ گلِ تیره و تلخ اندوه در کوچه های چه شب ها که اکنون همه کور آن جا بگو تا کدامین ستاره ست که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟ |
|
+ نوشته شده در
87/04/05ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
خنده ی باران ماههاست که برایت نامه ای ننوشته ام . امروز باران آمد وخاطرات آن روز بارانی را آورد . آن روزی که تو زودتر از باران رسیده بودی و من در شهر خود ، پشت آب ها ، بی خبر از ورودت استاد کلاس بودم و با شاگردانم شعر می خواندم . به کلاسم آمدی و پاهایت خیس شد؛ بی آنکه متوجه ات شوم وارد کلاس شدی و همراه تمام شاگردان خیالیم خواندی. شعر به اینجا رسیده بود : " ای کاش من هم پرنده بودم // با شادمانی پر می گشود می رفتم از شهر به روستایی// آنجا که دارد آب و هوایی ." دانه ای باران با بوسه هایت بر گونه ام نشست . بی اعتنا به شاگردانم به آغوشت پریدم و برصورت مهربانت گلهای بوسه کاشتم . دیگر صدای شاگردانم را نشنیدم . مهم نبود . مهم این بود که تو در کنار من بودی پس ازآن همه روزها ی گرم تابستان. خوب یادم هست مادرم ما را دید و به سویت آمد . من نگاهش کردم .او نگاهت می کرد . تازه معنای نگاهش را در می یابم؛ مادرم عاشق بود . با همه خستگی شالیزار زیر باران صورتت را بوسید و تو دست گِلیش را به لبت چسباندی . مادرم می خندید :" گلِ شالی بر دست من است . ناپاک است . " و تو گفتی :" هر چه از دست تو باشد پاک است . " آسمان قهقه سر داد و من در خنده خیس شدم . همه ی شالیزارها خالی شده بود . مادرم بقچه اش را بر داشت . خم شدی .آرام روی شانه ات نشستم . با دستهایم محکم گردنت را داشتم . دستهای مادرم را داشتی . وارد آب شدی . قطره های باران بر تن لخت رودخانه هجوم آورد . من می ترسیدم رودخانه ترا با خود ببرد . و تو خندیدی . |
|
+ نوشته شده در
87/03/08ساعت توسط دختر جنگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
صادق هدایت هفتان سینما و ادبیات عروض هنر و موسیقی خانه هنرمندان جوانیم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 |
|
RSS
|